تبليغاتX
تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته
من براي كسي غير از دوستان نزديكم كامنت نمي‌ذارم. يه آدم عقده‌اي داره با نام من اينكارو ميكنه.

من از اين ماهي قرمز عيد كه هنوز نمرده و مانده كه انشاءالله عيد سال آينده را ببيند متنفرم (قبلاً نگفته بودم كه از ماهي‌هاي قرمز و اصولاً هرجور ماهي و آبزي‌اي متنفرم؟ حالا مي‌گويم.) و با اين‌حال ساعت هشت شب كه خسته و وامانده از راه مي‌رسم و زانوهايم از خستگي ضعف مي‌رود و كسي خانه نيست و من همينطوري كه هاج و واج وسط خانه ايستاده‌ام و دارم فكر مي‌كنم كه حالم بد است و بايد كاري بكنم... و دقيقاً همان لحظه كه به فكرم مي‌رسد الان قهوه_لازم‌ام... يكهو چشمم مي‌خورد توي چشم اين تخـ.م جن ماهي قرمز دهان گشاد چشم‌دريـ.ده‌ي عيد كه دارد از گرسنگي خودش را به ديواره‌ي تُنگ شيشه‌ايش مي كوبد... آنوقت به خودم مي‌گويم: اين غذا مي‌خواد... و مي‌گردم برايش يك تكه نان پيدا مي‌كنم كه به اندازه كافي نرم باشد و جوش شيرين‌اش كم باشد و ريزريزش مي‌كنم و برايش مي‌ريزم...
دقت كنيد: من از اين ماهي بي‌صاحب‌مانده بيزارم، با اين‌حال نمي‌گذارم گرسنه بماند، چون حق مسلم هر ماهي قرمز است كه وقتي مي‌خري و مي‌آوري و توي تُنگ (به ضم ت) به اين تَنگي (به فتح ت) مي‌اندازيش گرسنه نگذاريش.
اين يكي از قوانين مهم زندگي من است. به گمانم ترجمه‌ي ساده‌اش به زبان شما بشود: مسئوليت‌پذيري در مقابل اعمال.
بعدش چون كه من به قانون ماهي قرمز پايبندم (و بيشتر شماها نيستيد) در نتيجه:
1.    من هيچوقت بچه‌دار نمي‌شوم.
2.    من عاقبت خودكـ.شي خواهم كرد.
ربطش را خودتان پيدا كنيد. همه‌چيز را كه آدم نبايد براي‌تان توضيح بدهد.
گولي هر روز از اواسط راه برگشتن به خانه، مي‌آيد دنبالم و مي‌رساندم خانه. گاهي هم چون كه خجالت مي‌كشد هر روز بيايد خانه‌مان، مي‌رويم نيم ساعت توي پارك نزديك خانه‌مان مي‌نشينيم (از اين لحاظ هيچ فرقي با دوران دوستي نمي‌كند. ما گول خورديم. شما الكي به اين اميدهاي واهي ازدواج نكنيد كه دوران پارك و كوچه خيابان تمام مي‌شود و سر و سامان مي‌گيريد.).  مردم اينجور وقت‌ها با هم چه مي‌گويند؟ گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند؟ لاو مي‌تركانند؟ لطيفه تعريف مي‌كنند و نخودي روي شانه‌هاي هم مي‌خندند؟ پس كو؟ ما چرا فقط درباره‌ي پول حرف مي‌زنيم؟ ما چرا حال‌مان دارد از اين زندگي دو نفره كه به تلخي زندگي يك نفره و سه نفره است به هم مي‌خورد؟
آدم تنهاست: وقتي كه تنهاست. وقتي ازدواج كرده. وقتي بچه‌دار شده. وقتي مي‌ميرد...
قسم به لوستر وقتي نور مي‌افشاند/ و لامپ كم‌مصرف وقتي مي‌سوزد و خاموش مي‌شود/ كه انسان تنهاست./ اگر كه بدانيد.
مي‌رويم از دكه‌ي جلوي مترو، روزنامه همشهري مي‌گيريم و مي‌نشينيم به خواندن آگهي‌ها: استخدام... اثاثيه‌ي منزل... آپارتمان فروشي 50-45 متري حوالي شرق...
-    اين زنـ.يكه حقوق منو بالا نمي‌بره. خيالش تخته از من. از بس سر به زير و بي‌دردسر كاراش رو راه انداختم و نذاشتم آب توي دلش تكون بخوره، يادش رفته كه هشت ماه مي‌گذره و قيمت همه چي چند برابر شده و با اين پولا ديگه نمي‌شه هيچ گـ.هي توي اين شهر خورد. بايد يه كم تنش رو بلرزونم. بايد اولش يه جاي ديگه پيدا كنم، بعدش با اطمينان جلوش وايسم بگم يا حقوقمو ببر بالا، يا مي‌رم.
-    پول ديگه حتي از عابربانك به كف دست آدمم نمي‌رسه، قبلش دود مي‌شه مي‌ره هوا. پنجاه تومن پنجاه تومن ور ميدارم و معلوم نيست چي ميشه.
-    آخخخخخخخخخخخخ... بدم مياد ازين زندگي. از اين نداري و بي‌پولي كه هر گـ.هي مي‌خواي بخوري با سر مي‌ري توي ديوار و بر مي‌گردي سرجات. مثل چيز مي‌مونه... اين چيه... نگا... مثل يه كفش ساق بلند تنگ... توي گرماي تابستون... نفس آدمو بند مياره... مي‌دوني چي مي‌گم؟
-    آره... امروز سرتون شلوغ بود؟ اين جاي چيه روي پيشونيت؟
-    مث سـ.گ خسته‌ام. اين رد عينك و ماسك كراتينه. وقتي كراتين مي‌كنيم بايد عينك و ماسك قوي بزنيم. سرطان زاست. يه فيش براي يارو زدم 800 تومن. فكر كن تمام كارو من كردم... اون پولشو گرفت.
«نداري»، يك بوت ساق بلند بندي است در گرماي مرداد ماه.
«نداري»، رد عينك كراتين است بر پيشاني.
«نداري»، يك قطار مترو است كه نيم ساعت تأخير دارد و با اين‌حال تو باز هم متنظرش خواهي ماند.
«نداري»، 350 هزار تومان حقوق است و صبح تا شب جان كندن و قسط سرماه و ليست بلند بالاي احتياجات.
«نداري»، كادوي تولد و عيد و ولنتاين و روز زن و روز مرد و عيد مبعث و عيد غدير و عيد قربان و سالگرد ازدواج است و دلخوري از «ندارم».
«نداري»، كلاس‌هاي نرفته‌ي زبان و بدنسازي و دكتر پوست و دكتر زنان و دكتر غدد است.
«نداري»، اسكرين سيور كامپيوتر است كه ديوارهاي آجري مي‌سازد تا بينهايت هركجا كه چشم كار مي‌كند.
«نداري»، غول مرحله‌ي آخر بازي DOOM است.
«نداري»، تُنگ شيشه‌اي ماهي قرمز عيد است، كه دنيا را از پس آن كج و كوج و رنگارنگ و دست نايافتني مي‌بيني. دنيايي كه «دنياي ديگران» است، نه دنياي تو.


پ.ن: زياد به مغزتان فشار نياوريد. ربطش به اين است كه:
1. بچه‌دار شدن يعني يك بچه‌ماهي قرمز عيد را توي تُنگ كوچك شيشه‌اي «زندگي» انداختن. تنگ شيشه‌اي كوچكي كه از پشتش زندگي آزادانه‌ي ديگران را به شكل كج‌و معوج تماشا كند و دستش به هيچ‌كجا بند نباشد.
2. هيچ ماهي قرمز عيدي نمي‌تواند به دنيا آمدنش را و تُنگ شيشه‌ايش را انتخاب كند... اما حق مسلم اوست كه زمان دقيق مرگش را خودش انتخاب كند.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط بی پدر خودشیفته  | 

س.ن: اينجا را بخوانيد. اگر حسين منزوي را مي‌شناسيد يا نه.


روزنامه‌ها را از دور بسته‌ي تره‌ باز كردم و تره‌ها را پخش كردم كف سيني... كه چشمم به مصاحبه‌ي چاپ شده در روزنامه و عكس سيد افتاد:
-    پويان ببين مَموت گُلي چي گفته! گفته: انقـ.لاب منو دوباره متولد كرد!
-    زكي! اين از اولش هم اين مدلي بود.
-    اين روزا ديگه هيچي از هيشكي بعيد نيست.
اگر ابي همين ديروز كه با بچه‌ها توي خانه‌اش جمع بوديم به گولي نگفته بود كه سيد تازگي براي بار دوم افتاده بيمارستان و حالش خوب نيست و حقوق مادي و معنوي آثارش را داده به يك پسره‌اي... خيال نمي‌كردم كه تاريخ اين مصاحبه مال همين روزهاست. اما بعدتر، سر نوشتن همين يادداشت، (وقتي كه شك كردم كه انقـ.لاب در واقع «چشم‌هاي مموت گلي  را به روي حقيقت باز كرده» يا «او را به شناخت تازه‌اي از خود رسانده» يا «او را به سوي راه راست هدايت كرده») و چون كه كِرمِ مستند و دقيق نوشتن دارم، مجبور شدم درست وسط پاراگراف اول همين متن، بروم توي اينترنت سرچ كنم تا جديدترين مصاحبه‌ي سيد را پيدا كنم (كه نكردم و بيخود هم نبود! چونكه بعداً خواهيم ديد كه مصاحبه اصلاً جديد نبود!) و بعدش  حتي آنقدر رواني شدم كه پاشدم رفتم سروقت سطل آشغال و شروع كردم بين آشغال‌هاي بوگندو و كثيف و خيس آن تكه روزنامه‌ي پيچيده دور آشغال سبزي‌ها را جستجو كردن و وقتي روزنامه‌ي مچاله را پيدا كردم و سرم را فاتحانه بالا آوردم چشم‌هايم خورد توي چشم‌هاي گرد شده‌ي مامان كه داشت ظرف مي‌شست. طفلكي بچه‌اش (...)خل شد رفت!
بالاي صفحه‌ي روزنامه دنبال نام روزنامه و نشانه‌هاي ديگري مي‌گشتم كه با همان كلمات توي اينترنت سرچ كنم و آدرس منبع مجازي خبر را برايتان بگذارم كه... چشمم افتاد به تاريخ مصاحبه: 14/09/89 !!!
يك‌جوري شدم. دلم گرفت. اين بابا يك سال و نيم پيش اين مصاحبه را انجام داده و همانطور كه در عكس مي‌بينيد آن موقع كاملاً سالم و سرحال و قبراق بوده. اما حالا احتمالاً توي بيمارستان افتاده و دارد آخرين روزهاي زندگي سخت و عجيب و غريبش را مي‌گذراند. حالا هرچي. هر كي. دلم برايش سوخت. چونكه من شوهرم را اولين بار سال 80 سر كلاس داستان نويسي همين آدم ديدم. چونكه من از آن روزهايي كه اين آدم تويشان بود، يك عالم خاطره دارم...
وقتي ميثم سر كلاس شلوغ مي‌كرد و آتش مي‌سوزاند و يكهو سيد قاطي كرد و داد كشيد و سطل زباله را چنان شوت كرد كه خورد به ديوار و دومتر به هوا پرتاب شد و همگي لالماني گرفتيم از ترس. بعد هم پالتوي  چرم زرشكي‌اش به گوشه‌ي تخته وايت‌برد گير كرد و سوراخ شد و عصباني‌تر هم شد و پالتو را درآورد و كوبيد كف كلاس و فرياد كشيد... و با اينهمه ميثم از رو نرفت كه نرفت!
آن وقت‌ها تيپ ظاهري غريبي داشت. شبيه درويش‌ها ريش و پشم مي گذاشت و كلاه بافتني سرش مي‌كشيد و رفتارش شبيه نقال‌ها و مرشد‌ها بود و از آن‌طرف كتاني آديداس و پالتوي چرم زرشكي‌اش به پيرمرد‌هاي جلف مي‌زد...
عاشق سبك «سيال ذهن» و «روايت دوم شخص به شكل ديالوگ» بود. چه كارگاه‌هاي داستان‌نويسي هيجان انگيزي داشتيم. به جرأت مي‌گويم كه من سيال ذهن و ديالوگ نويسي را تا حدود زيادي سر كلاس‌هاي اين آدم ياد گرفتم. شيفته‌ي سبك آموزش و كارگاه‌هاي خلاقش بودم. شيفته‌ي روح ديوانه و زنجيري‌اش. مدل لاتي‌ و ولنگارش...
دلم براي خودم تنگ شد نه سيد محمود گلابدره‌اي. براي خود آن روزهايم.
پويان را اولين بار بود كه مي‌ديدم. 20 سالم بود فقط. يك دختر لاغروي عينكي با اعتماد به نفس و پررو. پويان برعكس من، يك پسرك سفيد خيلي مؤدب و مغرور بود كه سرش به كار خودش بود. اولين و آخرين داستاني كه ازش شنيدم يك چيزي توي مايه‌هاي كارهاي صادق هد.ايت بود. يك تعدادي شخصيت «تيپ» مانند داشت كه اصلاً پرداخت نشده بود و فقط مثل يك سري آدمك چسبيده به ميله‌ها باهاشان فوتبال دستي بازي كرده بود.
گوليِ من، آخرش داستان نويس از كار در نيامد، اما داستاني كه نوشته بود يك كمي شبيه داستان‌هاي حسابي به نظر مي‌آمد (به خاطر علاقه‌ي شديدش به هدايت و تأثيرپذيري از كارهاي او)، و همان داستان شد باب آشنايي ما كه من بعد از كلاس، وقت خداحافظي بهش گفتم كه داستانش خيلي خوب بوده و يك سر و گردن از بچه‌هاي كلاس بالاتر بوده و... بعدش دعوتش كردم به جلسات داستان‌نويسي دانشكده‌مان(البته مي‌توانيد مطمئن باشيد كه آن روزها من خيال زدن مخش را نداشتم و اصلاً توي باغ‌هاي ديگري بودم!).
امشب به سرم زده بود يكجور كوكوي تره‌ي افغاني به نام «بولاني» بپزم. دستور پختش را همراه نمونه براي تست كردن، از مامان «يادگار جون» گرفتم. اين «يادگار جون» يك خانم چاق خنگ بسيار پولدار است كه يك مامان باكلاس دارد. بعدش من همينطور كه سر مامان يادگار را مش مي‌كردم، باهاش درباره‌ي آن كوكوي خاصي كه داشت مي‌خورد و اينكه چه‌جور چيزي هست اصلاً، حرف زدم. بعد كه نمونه‌اش را ازش گرفتم و خوردم، در همان گاز اول فهميدم كه اين همان غذاي افغاني است كه وقتي شانزده هفده ساله بودم، مستأجر افغاني‌مان براي‌مان آورده بود يك‌بار. يعني من في‌الواقع مثل هميشه كمي دير به دنيا آمدم وگرنه مارسل پروست مي‌شدم و كتاب «در جستجوي زمان از دست رفته» را بر اساس همين كشف و شهود طعم بولاني و بازگشت به خاطرات هفده سالگي مي‌نوشتم.
روي همين حساب آنقدر ذوق‌زده بودم كه توي راه تره و خمير نان بربري خريدم و آمدم افتادم به سبزي پاك كردن و شستن و خرد كردن و سيب زميني پختن و پياز سرخ كردن كه بيا و ببين. يعني تمام خانه را به گند كشيدم. بعدش هم مثل هميشه به خاطر بوي غذا، خودم سير شدم و فقط يك دانه زوركي خوردم و بقيه را گذاشتم براي بابا كه طبق معمول از خودش پذيرايي كند. چونكه دستپخت مامان اين روزها بدجوري افتضاح شده و من رسماً هر روز سر كار غذايم را با يك نفر عوض مي‌كنم و از شرش خلاص مي‌شوم.
و چنين بود كه غول چراغ جادوي 3*، بار ديگر از صفحه‌ي روزنامه‌اي سر برآورد.



پ.ن: دوست گفت: براي سالروز مرگ حسين منزوي چيزي بنويس... من چيزي از حسين منزوي نمي‌دانم. حسين منزوي براي من اين بيت است كه از سال 80 تا حالا در خاطرم مانده:
 دو چشم داشت، دو سبز-آبي بلاتكليف
كه در دوراهي دريا-چمن مردد بود...
(متن كامل غزل را در «ادامه‌ي مطلب» بخوانيد»)

پ.ن2:

غول چراغ جادوي 1 
غول چراغ جادوي 2
 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط بی پدر خودشیفته  |